ورود
نام کاربری
رمز عبور
رمز عبورم را فراموش کردم. ----- یا ----- ثبت نام

شعر عقاب از پرویز ناتل خانلری

  • 1396/12/02
  • 82035
  • 109
  • 31

 شعر  عقاب از پرویز ناتل خانلری


گشت غمناک دل و جان عقاب 

چو ازو دور شد ایام شباب 

دید کش دور به انجام رسید 

آفتابش به لب بام رسید 

باید از هستی دل بر گیرد 

ره سوی کشور دیگر گیرد 

خواست تا چاره ی نا چار کند 

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار 

گشت برباد سبک سیر سوار 

گله کاهنگ چرا داشت به دشت 

ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت 

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران 

شد پی بره ی نوزاد دوان 

کبک ، در دامن خار ی آویخت 

مار پیچید و به سوراخ گریخت 

آهو استاد و نگه کرد و رمید 

دشت را خط غباری بکشید 

لیک صیاد سر دیگر داشت 

صید را فارغ و آزاد گذاشت 

چاره  مرگ ، نه کاریست حقیر 

زنده را  دل نشود ازجان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود 

مگر آن روز که صیاد نبود 

آشیان داشت بر آن دامن دشت 

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت 

سنگ ها از کف طفلان خورده 

جان ز صد گونه بلا در برده 

سا ل ها زیسته افزون ز شمار 

شکم آکنده ز گند و مردار 

بر سر شاخ ورا دید عقاب 

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب 

گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد 

با تو امروز مرا کار افتاد 

مشکلی دارم اگر بگشایی 

بکنم آن چه تو می فرمایی ›› 

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم 

تا که هستیم هوا خواه تو ییم 

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟ 

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟ 

دل ، چو در خدمت تو شاد کنم 

ننگم آید که ز جان یاد کنم ›› 

این همه گفت ولی با دل خویش 

گفت و گویی دگر آورد به پیش 

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون 

از نیاز است چنین زار و زبون 

لیک ناگه چو غضبناک شود 

زو حساب من و جان پاک شود 

دوستی را چو نباشد بنیاد 

حزم را باید از دست نداد 

در دل خویش چو این رای گزید 

پر زد و دور ترک جای گزید 

زار و افسرده چنین گفت عقاب 

که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب 

راست است این که مرا تیز پر است 

لیک پرواز زمان تیز تر است 

من گذشتم به شتاب از در و دشت 

به شتاب ایام از من بگذشت 

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست 

مرگ می آید و تدبیری نیست 

من و این شه پر و این شوکت و   جاه 

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟ 

تو بدین قامت و بال ناساز 

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟ 

پدرم نیز به تو دست نیافت 

تا به منزلگه جاوید شتافت 

لیک هنگام دم باز پسین 

چون تو بر شاخ شدی جایگزین 

از سر حسرت بامن فرمود 

کاین همان زاغ پلید است که بود 

عمر من نیز به یغما رفته است 

یک گل از صد گل تو نشکفته است 

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟ 

رازی این جاست،تو بگشا این راز›› 

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری 

عهد کن تا سخنم بپذیری 

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست 

دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست 

ز آسمان هیچ نیایید فرود 

آخر از این همه پرواز چه سود ؟ 

پدر من که پس از سیصد و اند 

کان اندرز بد و دانش و پند 

بارها گفت که برچرخ اثیر 

بادها راست فراوان تاثیر 

بادها کز زبر خاک و زند 

تن و جان را نرسانند گزند 

هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر 

باد را بیش گزندست و ضرر 

تا بدانجا که بر اوج افلاک 

آیت مرگ بود ، پیک هلاک 

ما از آن ، سال بسی یافته ایم 

کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم 

زاغ را میل کند دل به نشیب 

عمر بسیارش ار گشته نصیب 

دیگر این خاصیت مردار است 

عمر مردار خوران بسیار است 

گند و مردار بهین درمان ست 

چاره ی رنج تو زان آسان ست 

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی 

طعمه ی خویش بر افلاک مجوی 

ناودان ، جایگهی سخت نکوست 

به از آن کنج حیاط و لب جوست 

من که صد نکته ی نیکو دانم 

راه هر برزن و هر کو دانم 

خانه ، اندر پس باغی دارم 

وندر آن گوشه سراغی دارم 

خوان گسترده الوانی هست 

خوردنی های فراوانی هست ›› 

**** 

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ 

گندزاری بود اندر پس باغ 

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور 

معدن پشه ، مقام زنبور 

نفرتش گشته بلای دل و جان 

سوزش و کوری دو دیده از آن 

آن دو همراه رسیدند از راه 

زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه 

گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست 

لایق محضر این مهمان ست 

می کنم شکر که درویش نیم 

خجل از ما حضر خویش نیم ›› 

گفت و بشنود و بخورد از آن گند 

تا بیاموزد از او مهمان پند 

**** 

عمر در اوج فلک بر ده به سر 

دم زده در نفس باد سحر 

ابر را دیده به زیر پر خویش 

حیوان را همه فرمانبر خویش 

بارها آمده شادان ز سفر 

به رهش بسته فلک طاق ظفر 

سینه ی کبک و تذرو و تیهو 

تازه  و گرم شده طعمه ی او 

اینک افتاده بر این لاشه و گند 

باید از زاغ بیاموزد پند 

بوی گندش دل و جان تافته بود 

حال بیماری دق یافته بود 

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش 

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش 

یادش آمد که بر آن اوج سپهر 

هست پیروزی و زیبایی و مهر 

فر و آزادی و فتح و ظفرست 

نفس خرم باد سحرست 

دیده بگشود به هر سو نگریست 

دید گردش اثری زین ها نیست 

آن چه بود از همه سو خواری بود 

وحشت و نفرب و بیزاری بود 

بال بر هم زد و بر جست ا زجا 

گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا 

سال ها باش و بدین عیش بناز 

تو و مردار تو و عمر دراز 

من نیم در خور این مهمانی 

گند و مردار تو را ارزانی 

گر در اوج فلکم باید مرد 

عمر در گند به سر نتوان برد ››   

**** 

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت 

زاغ را دیده بر او مانده شگفت 

سوی بالا شد و بالاتر شد 

راست با مهر فلک ، همسر شد 

لحظه‎ یی چند بر این لوح کبود 

نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود

----------------------------------

سربلند باشيد. مدرسه ها

نظرات کـاربران

ارسال پاسخ برای نظر

  • #علی

    سخنان مولا علی ع\sغذای جسم خوردن و غذای روح به دیگران خوراندن است\sبه چیزهایی که امید نداری امیدوارتر باش تا چیزهایی .که امید داری\sانچه برای برای تو مقدر شده از تو به تاخیر نخواهد افتاد\sدنیا پستر و حقیرتر و ناچیزتر از از انست که در ان از کینه ها پیروی شود\sتنها راه رسیدن به خواسته ها و موفقیت دائمی 1.نماز اول وقت\s۲‌.ترک گناه\s۳.محبت اهل بیت\s۴.خدمت ب خلق خدا\sالتماس دعا

    29 مهر 1399 ساعت 22 :16 ارسال پاسخ
  • #فرناز

    عالی بود

    7 مرداد 1399 ساعت 1 :15 ارسال پاسخ
  • #مهسا عظیمی

    این شعر بسیار عالیه من سال اول راهنمایی اولین بار خوندمش هنوزم تو خاطرم هست بسیار استادانه سروده شده 👏🏻

    31 تیر 1399 ساعت 54 :15 ارسال پاسخ
  • #erfan

    همچین مغزهایی رو باید ستایش کرد\sجناب پوشکین فقط قطعه ایی از هنر رو واسمون به اجرا نزاشت‌...\sبا سرودن این شعر کل هنر و شاعران این سبک رو به چالشی کشید که حتی هزاران بارم ویرایش و تکثیرش کنن\sهیچوقت به زیبایی قلمِ سخنِ استاد پوشکین نخواهد شد..\sالبته خودمم ویراشش کردم چندین مصرع شو در وصف عمر کوته خودم.. اینم یه فلبداهه 👇 روزای ایرانم\sجوونا همه از درون\sپیر و افسردن...\sلبخند هایمان را مغلان زمانه\sبه تاراج ریا برده اًن\sهمه امید هاشون بوی\sالرحمن میدن\sآرزوهاشون رو به یاسین\sرب تنیدن\sو تن مسکین خود را\sروبه قبله کشانیده ان..\sآری این همان دنیایی بود\sکه طاقتمان را طاق ساخته بود\sبر شکم مادر میکوبیدیم برای\sلحظه ایی زودتر طلوع زندگی کردن ...\sو دوباره همانیم همان بی حوصله ی تنها که خواهان غروب زندگی خود هستیم..\s(عروسک خیمه شب بازی)\sشرمنده تم جوانی تو را چه تلخ گذراندم

    17 فروردین 1399 ساعت 54 :11 ارسال پاسخ
  • #رضا ب

    سلام\sپاسخی به این شعر از سوی دکترمزارعی داده شده که آن بیشترنثراست تا نظم و نه مثل عقاب که ایدآلیستیست، این نثرزیبا رئالیستی بوده، جدالی را بنمایش میگذارد.نام این قطعه آشتی است و در سال ۱۳۴۱ در مجموعه سرود آرزو بچاپ رسیده است.

    11 اسفند 1398 ساعت 21 :14 ارسال پاسخ
  • #رضا

    سلام. متاسفانه توی شعری که نوشتید این دو تا بیت جا افتاده. لطفاً اضافه کنید و این شعر را تصحیح کنید. ممنون.\sپدرم از پدر خویش شنید\sکه یکی زاغه سیه روی کنید\sبا دوست حیله به هنگام شکار\sصد ره از چنگش کرده است فرار\sپدرم نیز به تو دست نیافت...

    8 اسفند 1398 ساعت 20 :6 ارسال پاسخ

ثبت نظر و امتیاز شما

امتیاز شما