ورود
نام کاربری
رمز عبور
رمز عبورم را فراموش کردم. ----- یا ----- ثبت نام

شعر عقاب از پرویز ناتل خانلری

  • 1396/12/02
  • 47529
  • 85
  • 27

 شعر  عقاب از پرویز ناتل خانلری


گشت غمناک دل و جان عقاب 

چو ازو دور شد ایام شباب 

دید کش دور به انجام رسید 

آفتابش به لب بام رسید 

باید از هستی دل بر گیرد 

ره سوی کشور دیگر گیرد 

خواست تا چاره ی نا چار کند 

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار 

گشت برباد سبک سیر سوار 

گله کاهنگ چرا داشت به دشت 

ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت 

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران 

شد پی بره ی نوزاد دوان 

کبک ، در دامن خار ی آویخت 

مار پیچید و به سوراخ گریخت 

آهو استاد و نگه کرد و رمید 

دشت را خط غباری بکشید 

لیک صیاد سر دیگر داشت 

صید را فارغ و آزاد گذاشت 

چاره  مرگ ، نه کاریست حقیر 

زنده را  دل نشود ازجان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود 

مگر آن روز که صیاد نبود 

آشیان داشت بر آن دامن دشت 

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت 

سنگ ها از کف طفلان خورده 

جان ز صد گونه بلا در برده 

سا ل ها زیسته افزون ز شمار 

شکم آکنده ز گند و مردار 

بر سر شاخ ورا دید عقاب 

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب 

گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد 

با تو امروز مرا کار افتاد 

مشکلی دارم اگر بگشایی 

بکنم آن چه تو می فرمایی ›› 

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم 

تا که هستیم هوا خواه تو ییم 

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟ 

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟ 

دل ، چو در خدمت تو شاد کنم 

ننگم آید که ز جان یاد کنم ›› 

این همه گفت ولی با دل خویش 

گفت و گویی دگر آورد به پیش 

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون 

از نیاز است چنین زار و زبون 

لیک ناگه چو غضبناک شود 

زو حساب من و جان پاک شود 

دوستی را چو نباشد بنیاد 

حزم را باید از دست نداد 

در دل خویش چو این رای گزید 

پر زد و دور ترک جای گزید 

زار و افسرده چنین گفت عقاب 

که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب 

راست است این که مرا تیز پر است 

لیک پرواز زمان تیز تر است 

من گذشتم به شتاب از در و دشت 

به شتاب ایام از من بگذشت 

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست 

مرگ می آید و تدبیری نیست 

من و این شه پر و این شوکت و   جاه 

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟ 

تو بدین قامت و بال ناساز 

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟ 

پدرم نیز به تو دست نیافت 

تا به منزلگه جاوید شتافت 

لیک هنگام دم باز پسین 

چون تو بر شاخ شدی جایگزین 

از سر حسرت بامن فرمود 

کاین همان زاغ پلید است که بود 

عمر من نیز به یغما رفته است 

یک گل از صد گل تو نشکفته است 

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟ 

رازی این جاست،تو بگشا این راز›› 

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری 

عهد کن تا سخنم بپذیری 

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست 

دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست 

ز آسمان هیچ نیایید فرود 

آخر از این همه پرواز چه سود ؟ 

پدر من که پس از سیصد و اند 

کان اندرز بد و دانش و پند 

بارها گفت که برچرخ اثیر 

بادها راست فراوان تاثیر 

بادها کز زبر خاک و زند 

تن و جان را نرسانند گزند 

هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر 

باد را بیش گزندست و ضرر 

تا بدانجا که بر اوج افلاک 

آیت مرگ بود ، پیک هلاک 

ما از آن ، سال بسی یافته ایم 

کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم 

زاغ را میل کند دل به نشیب 

عمر بسیارش ار گشته نصیب 

دیگر این خاصیت مردار است 

عمر مردار خوران بسیار است 

گند و مردار بهین درمان ست 

چاره ی رنج تو زان آسان ست 

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی 

طعمه ی خویش بر افلاک مجوی 

ناودان ، جایگهی سخت نکوست 

به از آن کنج حیاط و لب جوست 

من که صد نکته ی نیکو دانم 

راه هر برزن و هر کو دانم 

خانه ، اندر پس باغی دارم 

وندر آن گوشه سراغی دارم 

خوان گسترده الوانی هست 

خوردنی های فراوانی هست ›› 

**** 

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ 

گندزاری بود اندر پس باغ 

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور 

معدن پشه ، مقام زنبور 

نفرتش گشته بلای دل و جان 

سوزش و کوری دو دیده از آن 

آن دو همراه رسیدند از راه 

زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه 

گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست 

لایق محضر این مهمان ست 

می کنم شکر که درویش نیم 

خجل از ما حضر خویش نیم ›› 

گفت و بشنود و بخورد از آن گند 

تا بیاموزد از او مهمان پند 

**** 

عمر در اوج فلک بر ده به سر 

دم زده در نفس باد سحر 

ابر را دیده به زیر پر خویش 

حیوان را همه فرمانبر خویش 

بارها آمده شادان ز سفر 

به رهش بسته فلک طاق ظفر 

سینه ی کبک و تذرو و تیهو 

تازه  و گرم شده طعمه ی او 

اینک افتاده بر این لاشه و گند 

باید از زاغ بیاموزد پند 

بوی گندش دل و جان تافته بود 

حال بیماری دق یافته بود 

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش 

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش 

یادش آمد که بر آن اوج سپهر 

هست پیروزی و زیبایی و مهر 

فر و آزادی و فتح و ظفرست 

نفس خرم باد سحرست 

دیده بگشود به هر سو نگریست 

دید گردش اثری زین ها نیست 

آن چه بود از همه سو خواری بود 

وحشت و نفرب و بیزاری بود 

بال بر هم زد و بر جست ا زجا 

گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا 

سال ها باش و بدین عیش بناز 

تو و مردار تو و عمر دراز 

من نیم در خور این مهمانی 

گند و مردار تو را ارزانی 

گر در اوج فلکم باید مرد 

عمر در گند به سر نتوان برد ››   

**** 

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت 

زاغ را دیده بر او مانده شگفت 

سوی بالا شد و بالاتر شد 

راست با مهر فلک ، همسر شد 

لحظه‎ یی چند بر این لوح کبود 

نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود

----------------------------------

سربلند باشيد. مدرسه ها

نظرات کـاربران

ارسال پاسخ برای نظر

  • #رضا ب

    سلام\sپاسخی به این شعر از سوی دکترمزارعی داده شده که آن بیشترنثراست تا نظم و نه مثل عقاب که ایدآلیستیست، این نثرزیبا رئالیستی بوده، جدالی را بنمایش میگذارد.نام این قطعه آشتی است و در سال ۱۳۴۱ در مجموعه سرود آرزو بچاپ رسیده است.

    11 اسفند 1398 ساعت 21 :14 ارسال پاسخ
  • #رضا

    سلام. متاسفانه توی شعری که نوشتید این دو تا بیت جا افتاده. لطفاً اضافه کنید و این شعر را تصحیح کنید. ممنون.\sپدرم از پدر خویش شنید\sکه یکی زاغه سیه روی کنید\sبا دوست حیله به هنگام شکار\sصد ره از چنگش کرده است فرار\sپدرم نیز به تو دست نیافت...

    8 اسفند 1398 ساعت 20 :6 ارسال پاسخ
  • #فرشاد سنجابی

    هر وقت این شعر رو میخوانم یاد سال سوم راهنمای سال۱۳۵۹ زنده میشه.\sبا آرزوی سلامتی همه عزیزان

    19 بهمن 1398 ساعت 52 :19 ارسال پاسخ
  • #رامین

    باسلام. شاعر اصلی این شعر هر کسی که هست واقعآ یه شاهکار خلق کرده و آقای خانلری هم به شکل کم نظیری\sاین شعر رو ترجمه و ویرایش کردند...

    15 بهمن 1398 ساعت 5 :0 ارسال پاسخ
  • #ال

    بی نهایت زیبا\sکاش اصحاب هنر بیشتر\sروی این شعر کار می‌کردند و گسترشش می دادند،\sبسیار زیباست

    4 آذر 1398 ساعت 21 :7 ارسال پاسخ
  • #نرگس

    پیشنهاد می کنم شعری رو که شاعر کورد ، عبدالرحمان شرفکندی متخلص به هه‌ژار، با همین مضمون نوشتن بخونید و اوج هنر شعرسرایی رو اونجا ببینید 👌

    22 مهر 1398 ساعت 29 :21 ارسال پاسخ
      #احسان

      مرحوم خانلری اصالتا کورد بودن\s

      12 دی 1398 ساعت 2 :23 ارسال پاسخ
          #محمد

          اصل این شعر را الکساندر پوشکین ، شاعر بزرگ روس سروده است و ظاهرا به برخی زبانها ترجمه شده و نیز ، از روی آن ، اقتباس کرده اند . در زبان فارسی ، خانلری و در زبان کردی ، استاد هه ژانر و نیز استاد سواره ایلخانی زاده .

          29 دی 1398 ساعت 27 :9

ثبت نظر و امتیاز شما

امتیاز شما